مجموعهداستان و داستانکهای «کوچی»، شامل پنج داستان و داستانک است که با سبک و رویکردی کهن، امّا در موضوعات و مفاهیم بروز پرداخته شده است.
هر روایتی دو وجه دارد: روساخت و زیرساخت. روساخت همان ساختار داستان و روایت است و زیرساخت، معنا یا معناهای پسِ شکل و ظاهر روایت است. این وجوه، گفتمانی در جهت هدف داستان و نویسنده به وجود میآورند که داستان را قالب میزند. «محمد دهقان» در مجموعۀ مذکور، رویکرد و روش تمثیلی را برای داستانپردازی به کار برده است. تمثیل در ادبیات کهن و کلاسیک ما سبکی پرکاربرد برای مضامین عرفانی، فلسفی، دینی، اجتماعی و … است. پیشتر از ادبیات کلاسیک در کتابهای مقدس، از جمله قرآن نیز از داستان و روایت تمثیلی برای بیان مضامین دینی و ماورایی استفاده شده است. در ادبیات کلاسیک، برترین داستانپردازهایی که از تمثیل در آثار خود برای انتقال مفهوم بهره بردهاند، میتوان به مولانا در مثنوی معنوی اشاره کرد که هدف او از این نوع داستانپردازی، تعلیم و تربیت بوده است؛ ابن سینا در رسالههای خود، حیّ بن یقظان، رسالۀ الطیر و سلامان و ابسال، مفاهیم عرفانی و دینی را با روش تمثیلی تعلیم داده است و همچنین عطار و سایر عرفای بزرگ ادبیات فارسی.
تمثیل بهمعنای مِثل و مُثَل است؛ در معنای لغوی، در جایگاه کلامی مثلآوردن و شبیهآوردن به کار میرود که در علم بلاغت فارسی، شاخهای از بیان و نوعی تشبیه است. در ادبیات غرب، هممعنای الِگوری (Allegory) از ریشۀ واژۀ یونانی Allegoria است که بهمعنی «طور دیگر سخنگفتن» است و در روایت، نوع و سبکی از داستانگویی است که درونمایه و مضمون موردنظر نویسنده در پوشش و لفافهای از ساختار داستانی، با هدفی معیّن ارائه میشود. نویسندۀ داستانها و قصههای تمثیلی، در واقعیت ذهنی خود، معتقد به وجود دو جهان است؛ جهان محسوس و مادّی و جهان معقول و مثالی؛ همان عالم مُثُل یا غار افلاطون که عالم فرودین و هر آنچه را که در آن است، سایهای از جهان برین میداند. بههمیندلیل، داستان تمثیلی ابزار مناسبی است برای بیان آنچه ذهنی و مجرّد است. مفاهیم انتزاعی برای محسوس و ملموسشدن نیاز به قالبی دارند و تمثیل برای داستانپردازانی که در راستای این مفاهیم دغدغهمندند، بهترین شگرد است. در این نوع سبک روایی، ارزشهای هنری و زیباییشناختی در درجۀ دوّم یا چندم اهمیّت قرار میگیرند؛ زیرا هدف و مقصود نویسنده، بیان ساده و انتقال مفاهیم مشکل و سختدرکشدنی است بهطوری که تأثیرگذار باشد.
از مولانا در بیان چرایی و اهمیّت استفاده از تمثیل میخوانیم: «چیزهایی که آن نامعقول نماید، چون آن سخن را مثال گویند، معقول گردد و چون معقول گردد، محسوس شود…»، یا «این مثال است که بی این، عقل آن معنی را تصوّر و ادارک نتواند کرد…» (مولانا، 1330، 165). گرایش مولانا به بیان تمثیلی مضامین، اهمیّت آن را میرساند؛ چراکه بیان تمثیلی، علاوه بر اینکه انتقال مفهوم را سادهتر و بهتر میکند، قدرت تأثیرگذاری بیشتری از بیان مستقیم دارد و سمجتر در ذهن مخاطب مینشیند.
مجموعه داستان و داستانکهای کوچی، بر پایۀ روایت تمثیلی نوشته شده است. شخصیتهای این داستانها، حیوانات و مخصوصاً پرندگان است. شاید در نظر اوّل مخاطب، فابل (Fable) و داستانهای هندی را به خاطر آورد، امّا این نوع داستانها با قصۀ حیوانات که خاستگاه آنها هندوستان و کتابهایی مانند پنچاتنترا و کلیله و دمنه است کاملاً متفاوت و مغایر است؛ بدونشک در گروه داستانهای تمثیلی جای میگیرد. داستانهای فابل و حیوانات، تمام شخصیتهای آنها و یا بیشتر آنها حیوانند، ولی در کوچی ما با انسان و حیوانی انسانی مواجهیم. نوعی سبک مدرنشده از فابل میتواند باشد. برای تمثیلیبودن داستان، از نظر ساختار و روساخت، لازم است که شخصیتها غیرواقعی باشند (حیوان یا شیء)، یا کنشها و وقایع داستان غیرمنطقی و دور از واقع (تخیلی) باشند. از لحاظ درونی و زیرساخت، طرح و گفتمان داستان و قصه، چند تأویل و معنا و فهم را بهدست میدهند. بنا بر این ویژگی و شروط، مجموعه داستان کوچی، داستانهای تمثیلی است که از شخصیتهای حیوانات برای بیان مفاهیم اجتماعی، انسانیت، معنای زندگی بهره برده است. بدون تردید، تمثیل بهترین و مؤثرترین روش برای بیان افکار و موضوعات ممنوعه است که از زبان انسان یا شخصیت انسانی نمیتوان بیان کرد.
در داستانهای این مجموعه، از جمله داستان، «به تماشای آبهای سپید» ما با شخصیت پرندهای آشنا میشویم که در گیرودار زندگی، درگیر رنجهایی مشابه با رنج انسان میشود؛ «او رفتهرفته به یک غاز میانسال تنها بدل شد که به ناتوانی و تنهاییاش ایمان آورده بود و امیدها و آرزوهایش را مانند فضله دفع کرده بود…» (دهقان، 1403،15). تحقیرشدن به دلیل کمتوانی، عیب و نقص مادرزادی در غاز خاکستری که با امیال و آرزوهای انسانی و والا پا به اجتماع خود میگذارد، امّا در پی تحقیر و سوءاستفادۀ سایر همنوعانش و در آرزو و جستجوی عشق و محبت جانش را از دست میدهد. «سنگینی دنیا را بر روی شانههای نحیفش احساس میکرد. چیزی او را به زمین میخکوب کرده بود؛ گویی آب مذاب در رگهایش جاری بود…» (همان،21). شخصیتی خسرانزده، ویرانشده توسط اجتماع و اجبار سرنوشت و زیست غیرطبیعی است که بر پایۀ تفاوت با دیگران طرد و کُشته میشود.
در داستان «پرواز در مدار فنا» نیز با کرکسی با افکاری متفاوت از جامعۀ خود همگام میشویم که در بود و زیست خود و از سرنوشت مقدّر خود ناراضی است و در پی تغییر آن، تن به هر نوع رنج و عذاب جسمی و روحی میدهد. «من ترجیح میدهم بمیرم امّا شکمم را از تهماندهی کفتارها و دیگر لاشخورها پر نکنم…» (همان، 47) «تقدیر بهانهای برای جنایات بیحدوحصر ماست…» (همان، 48) این کرکس که از زیست و روش بقای خود که دریدن انسان و موجودات دیگر است، نفرت دارد و در پی والایی و اهتزار خود از پستمایگی و لاشخوری است. او در این راه، رنجهای جانفرسایی را تحمّل میکند و بارها ناامید میشود، امّا در پایان به هدف خود که صعود به برتر از خود با تبدیلشدن به پرندهای زیبا، مانند قو دست مییابد و به مقام والای عرفانی میرسد. مرگ او را در آغوش میکشد و میگوید: «زینپس هیچ جنبندهای به چشم حقارت در تو نظر نخواهد کرد و دیگر هیچ انسانی تو را به باد سخره نخواهد گرفت؛ چرا که تو راز جاودانگی ارواح را به فرزندانشان آموختی؛ رازی شگفت که جسم، کوچکترین متاعی است که روزگار در ازای آن از آدمیان بازمیستاند.»(همان، 58). این داستان، داستان منطقالطیر را به یاد مخاطب میآورد. پرنده در ادبیات تمثیلی و کلاسیک فارسی، نمادی از روح و صعود آن به عالم برین و بالاست.
در داستان »کوچی» که نام مجموعه را نیز یدک میکشد، روایت سگی از نژاد کوچی است که وفادارانه عزم کرده است که صاحبش را به مرتبهای بالا برساند و با بهجانخریدن درد و رنجی مرگآسا او را ثروتمند و قدرتمند میکند. او چنان به قلّاده و بردگی خود خو گرفته است که بدون آن نمیتواند زندگی کند و هر کجا که باشد، به سوی آن کشیده میشود. آزادی برای او سمّی مهلک است. صاحب این سگ، برخلاف اسمش (آدمخان) نمونۀ انسانی به غایت غیرانسان است و از انسانیت، شرافت و ترحّم بویی نبرده است. رنجهای کوچی خم به ابروی او نمیآورد و وقتی میبیند که دیگر منفعتی از سمت کوچی نصیبش نمیشود، در پی هلاکت او برمیآید؛ امّا در ذهن کوچی صاحبش چیز دیگری است. «وی در آن هنگامۀ جانکاه، به یکباره به یاد زندگی ازدسترفتهاش و به یاد رؤیاهای شیرینی که به حقیقتی تلخ بدل شده بودند، افتاد. به یاد مادری که هیچگاه وجودش را احساس نکرده بود؛ به یاد فیضالله و به یاد معشوقهاش کیجا؛ معشوقهای که در آن زمان صاحب هفت توله بود، حال آنکه کوچی خود هنز، تولهسگی هفت ساله بود…» (همان، 39). رنجهای کوچی در پی قلّادگی و بردگی، نهایتاً به مرگ زجرآوری ختم میشود تا گویای این مفهوم باشد که بردگی، انسان را به خواری و خفت بیاندازه و سرانجام به نابودی میکشاند؛ روح و زندگی، پیش از مرگِ جسمی در وی خواهند مرد و برای چنین موجودی آزادی، آزاردهنده و رنجآور است.
محمد دهقان، قصههای تمثیلی خود را بر پایۀ یافتن معنای زندگی اختصاص داده که درعینحال که ساده و عادّی است، امّا از بغرنجترین و مبهمترین مسائل انسانی است. هر بار و در هر قصه، از دیدگاهی نو و از زاویۀ دید حیوانی که فقط قالب و جسمی حیوانی دارد، به زندگی نگاه میکند و این معنا را در ذهن مخاطب و مفسّر قصهها مینشاند که باید برای زندگی، معنایی جعل کرد تا بتوان با آن، بار هستی را تحمل کرد یا به آسودگی و آرامش به سرانجام رساند.
لایۀ اول این داستانها، قصۀ حیواناتی است در موقعیتهای مختلف که آنها را وادار به مبارزه میکند؛ مبارزهای با سرنوشت، سرشت، زندگی، دستیابی به عزت نفس و … . امّا در پس این لایه و روساخت، خط روایی و گفتمان آن به سمتی سوق پیدا میکند که مفاهیمی را در آنها میتوان کشف کرد که در رأس هرم مازلو جای دارند؛ نیازهایی که یک انسان در جهت ارتقای روح و انسانیت خود به آن توجّه دارد و در پی کسب آن است.
| ظاهرست آثار و میوۀ رحمتش | لیک کی داند جز او ماهیتش |
| هیچ ماهیات اوصاف کمال | کس نداند جز به آثار و مثال |
(مولانا، دفتر سوم، 175).
منتشرشده در نشریهی «مهری» 1403
کپی با ذکر منبع بلامانع است. 🙂

